طفلی بنام شادی دیریست گم شده
با چشمهای روشن براق
با گیسوئی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد ما را خبر کند
اینهم نشانی ما:
یکــسو خلیج فارس ؛ ســوی دیگر خزر
اینجا وبلاگ دوم منه و بیشتر اینجا برای ثبت وقایع و حرفهای روز مرمه
به قول یکی از دوستان وبلاگ نویس:
" شاید ارزش بعضی حرفها در لحظه قابل فهم و دریافت برای همگان نباشد اما دلیلی برای نگفتنشان و ثبت نکردنشان نیست "
- استفاده از مطالب این وبلاگ منوط به کسب اجازه از صاحب آن است.
ادامه...
دوئل زن کنار مردش ایستاد دستش زیر دست چپ مرد لغزید و از پشت دست حجیم مرد را در آغوش گرفت در دست راست مرد سیگاری دود می شد چند دقیقه قبل زنگ خانه به صدا در آمده بود و مرد به در خانه آمده بود و زن پشت سرش کنجکاویش گل کرده بود و او هم آمده بود، آن کسی که روبروی مرد ایستاده بود زن زیبا و خوش چهره ای بود ولی از آن دست زن ها بود که دوست نداشت کسی دنبالش باشد دوست داشت که خودش دنبال سرنوشتش برود این ویژگی باعث شده بود در پی این مرد آشنا بیاید در این هنگام نگاه ها گره خورد ... زن، زن، مرد و دوباره زن... مرد همچنان خیره به زن خوش چهره دست راستش را بالا برد و پکی به سیگارش زد و دود آن را به سمت روبرو هل داد، زن نفس عمیقی کشید و دود را بلعید حس انزجار پیدا نکرد بلکه عاشق تر از قبل شد... زنی که دست چپ مرد را در آغوش گرفته بود فکرش بهم ریخته بود همیشه تو این موقع ها قهر می کرد تا مردش هم نازش را بکشد هم دور و بر زن های دیگر نرود اما این بار تفاوت داشت باد سردی به شانه های عریانش خورد بدن زن لحظه ای لرزید ولی جرات نمی کرد به دنبال لباس گرم به خانه برگردد مرد داشت فکر می کرد تا انتخاب کند.زیبایی زن آرام آرام داشت کار خودش را می کرد مرد پک دیگری به سیگارش زد و سیگار را انداخت، تصمیمش را گرفت... امروز یک اتفاق ساده برای زنی که دست چپ مرد را گرفته بود افتاد:مردش را از دست داد...
دوئل
زن کنار مردش ایستاد دستش زیر دست چپ مرد لغزید و از پشت دست حجیم مرد را در آغوش گرفت در دست راست مرد سیگاری دود می شد چند دقیقه قبل زنگ خانه به صدا در آمده بود و مرد به در خانه آمده بود و زن پشت سرش کنجکاویش گل کرده بود و او هم آمده بود، آن کسی که روبروی مرد ایستاده بود زن زیبا و خوش چهره ای بود ولی از آن دست زن ها بود که دوست نداشت کسی دنبالش باشد دوست داشت که خودش دنبال سرنوشتش برود این ویژگی باعث شده بود در پی این مرد آشنا بیاید در این هنگام نگاه ها گره خورد ... زن، زن، مرد و دوباره زن...
مرد همچنان خیره به زن خوش چهره دست راستش را بالا برد و پکی به سیگارش زد و دود آن را به سمت روبرو هل داد، زن نفس عمیقی کشید و دود را بلعید حس انزجار پیدا نکرد بلکه عاشق تر از قبل شد...
زنی که دست چپ مرد را در آغوش گرفته بود فکرش بهم ریخته بود همیشه تو این موقع ها قهر می کرد تا مردش هم نازش را بکشد هم دور و بر زن های دیگر نرود اما این بار تفاوت داشت باد سردی به شانه های عریانش خورد بدن زن لحظه ای لرزید ولی جرات نمی کرد به دنبال لباس گرم به خانه برگردد مرد داشت فکر می کرد تا انتخاب کند.زیبایی زن آرام آرام داشت کار خودش را می کرد مرد پک دیگری به سیگارش زد و سیگار را انداخت، تصمیمش را گرفت...
امروز یک اتفاق ساده برای زنی که دست چپ مرد را گرفته بود افتاد:مردش را از دست داد...