تارنگاشت های سعید ایلخانی مهوار
تارنگاشت های سعید ایلخانی مهوار
امشب خواهر من فاحشه شد. . .
و شاید خواهر تو . . .
و شاید تو . . .
غیرتی نشو ، صبر کن . . .
امشب از فرط گرسنگی یک بسته نان از سوپر مارکت محله مان
دزدیدم
هنگام داخل شدن آستین سوئیشرتم به دستگیره
ی در گرفت و پاره شد
اه لعنتی... ، همین برایم مانده بود...
بعد از تمام شدن گریه های خواهرم دست بر
روی شانه هایش گذاشتم...
و به آرامی گفتم:
تعریف کن...
شلاق تیز نگاهش ، نگاه بی حیایی ، پرورش
یافته در خانه ی پدری ام نبود!
پدر من هرگز فاحشه تربیت نکرد!
پرسیدم چه شد ؟ چرا ؟
پرسید این دو روزی که به ایران بازگشته ای
چطور بود؟
خوش گذشت ؟
گفتم این چه سوالی است ، اصلا تو چرا با
پدر به مسافرت نرفتی؟
سکوتش جیغ می کشید و تنش ضربه های سنگین
پتک قلبش را می شمرد...
گفت برو تا پدر نیامده...
گفتم ماندانا درس من تمام شد ، 2 سال از
سفرم می گذرد...
آهی کشید و گفت:
به گورستان آرزوهایم خوش
آمدی ؛ در آغوشم افتاد و گریست...
فقط او را سخت در میان بازوانم می فشردم...
گفت از من نخواه که حرف بزنم
سرانجام تسلیم امتداد التماس هایم شد...
بعد از رفتنت پدر بیمار شد...
و هرچه داشتیم با مخالفتش خرج او کردم...
به تو حرفی نزدم چون آرزوی پدر این بود که تو را دکتر خطاب
کنند...
من ماندم و خیابان ها...
برگرد که روزشمار تاریخ از دستان پدر خارج
شده...
یک قول به من بده و برای همیشه برو...
سکوتم حنجره ام را دریده بود و صدایی حق
خروج نداشت...
در میان ضیافت اشک هایش ادامه داد:
18 ماه
است که به زمین و زمان دروغ می گویم و با این قیافه در خیابان ها سیر می کنم...
شاید هفته ای یک شب را در خانه ی خودمان
باشم
قول بده که کتابی می نویسی با این عنوان...
"هر
فاحشه ای بدکاره نیست"
بنویس چراغی که به خانه رواست بر مسجد
حرام است
و برسان به دست پایگاه های جمع آوری کمک
های مردمی برای سومالی و غزه
بنویس و از تاجران درخواست کن که در میان
خیل عظیم آشغال های آسیایی ، فاحشه
های چینی هم وارد کنند...
التماس کن که مکتبشان انسانیت باشد نه
هر آنچه از پدر و مادر به ارث می رسد
که اگر مکتب بر عرف لفظ فاحشه را و عرف بر
تنم ، اجبار نکرده بودند...
خواهرت امشب جوانمرد بود...
بنویس از تن برای همسایگان فروختیم ، همان
ها که به من یعنی خواهر تو به چشم کالا می نگرند ، و مکتبشان را قاب خانه هامان
کردیم و هیچگاه نگاهی به کتابی از کتاب خانه های تاریخی وطن از شریعتی ها و شاملو ها و
سهروردی ها و حافظ ها و فردوسی ها و سعدی ها و منزوی ها نیانداختیم که فروغ ها
از جنس من شدند و غم سرودند...
و قلم هایی چون تو چرک نویس شدند...
بنویس خودمان را فراموش کردیم و پا به پای
اعیادشان شادی...
سنت ما ، زندگی ما ، عرف جامعه ی قدیم ما
؛ انسانیت ، یکتا پرستی و پیشرفت بود...
بنویس برادر...
بنویس ما را چه شد که هرگاه حیوانی را به
خون کشیدند ، ما همان کردیم و نامش را عید
نهادیم
تاجرانی موفق تربیت کردیم که در هر کوچه ی
شهر اعتیاد را فریاد می کنند
و موسسه هایی که عفت می فروشند...
بپرس من تمام شدم ولی آیا فرزند من هم
باید تباه شود؟
و در آخر بنویس که من یک ایرانی ام...
و تا نفس می کشم پارس خواهم ماند
او مرا بوسید و با خودکاری که روی میز بود
برایم یک خط نوشت...
هر فاحشه ای ، بدکاره نیست!
عالی بود
vaghean ziba boooooooood mecccccccccccc
اما من میگم زیبا نبود خیلی هم زشت بود
توکل این متن ذره ای زیبایی ندیدم
این دخترک هازیادند در این دیار
فریاد میزنند
حراج میکنند تن هایشان را
کرهاصدای ناله یشان را نمیشنوند
اینجا همه کرند
وان هاکه میشنوند فلج
توازکدام دسته ای؟