این مورچه ها را می شناسد
اما به روی خودش نمی آورد
این مورچه ها همان هایی هستند
که یک شب از چهارده سالگی اش
وقتی زیادی کافکا خوانده بود
جنازه اش را تکه تکه بردند
بعد شروع کردند به خوردن کتابخانه اش
او بزرگ شد
دانشگاه می رود
دوست دختر دارد
قرص اعصاب می خورد
سر کار می رود
و مورچه ها هنوز دارند کتابخانه اش را می جوند
مورچه ها حالا
عینک می زنند
قهوه می خورند
فیلم می بینند
کافه می روند
سیگار میکشند
داستان می نویسند
و کاری با جنازه ی سوسکی که هرشب در اتاقشان می میرد ندارند
امیر معینی
بسیار زیبا بود......
سلام....
نمیدونم چرا این عنوان اومد تو ذهنم!: زندگی در بوته هیچ!
اینم بخون واست خوبه: http://blackamoor.blogsky.com
اگر ماه بودی
تو را از لب برکه ها
اگر آه بودی
تو را از دل سینه ها
اگر راه بودی
تو را از کف خیل وامانده ها
تو اما
نه ماهی نه آهی نه راهی
فقط گاه گاهی
فقط گاه گاهی
فقط...
گاه گاه...
بگذار مردم هر چه دلشان میخواهد بگویند!
من فقط از تو میگویم!
تمام دنیای عشق را گشته ام
بسکه از پچ پچ چشمانت
دلم جا به جا میشود!
صدایم کن...
من این آوارگی را دوست دارم...!
تمام شعرهای عاشقانه جهان شبیه تواند!
تو اما پشت استعاره ای ایستاده ایی که به ذهن هیچ شاعری نخواهد رسید...........
آخ آخ آخ....
چه کامنتی زیبایی فرشته خانم گذاشتن... "زندگی در بوته هیچ"...
تا اونجا که اسم وبلاگت رو هم تحت تاثیر قرار داد...!
و شعر زیبای زیر در ذهنم تداعی شد :
هیچ کس غیر همان چیز که میگوید ، نیست ..
هیچ کس آنجا ، جز "خود"ش نیست ..
رنگ، اینجا، نیست
همه یکرنگ اند
خاکی...
نام ،اینجا ، نیست
همه یک نام اند..
بوته...
چشم هر بوته ، هر صبح ، بر پنجره "وسعت" می خندد..
هیچ بوته ، اینجا ، به تمنای باران ، دعا نمی خواند
زندگی ، اینجا ، به دعای باران نیست ..
ریشه ...!
بوته ها میدانند ، ریشه را باید ساخت ..
همه گلهای کویر ، آب از زمزمه ی هرم عطش مینوشند..
همه اینجا میدانند ،
گل در حسرت باران ، گل نیست ..
گل بی ریشه است ..
...و زندگی در بوته هیچ !
اینم ببین جالبه
http://www.abukoorosh.blogfa.com/9007.aspx
وای ممنون از لطفتون آقای حیدری
خوشحالم که دوست داشتین هم شما هم داداشم...