زندگی در بوته هیچ

تارنگاشت های سعید ایلخانی مهوار

زندگی در بوته هیچ

تارنگاشت های سعید ایلخانی مهوار

مورچه

این مورچه ها را می شناسد

اما به روی خودش نمی آورد

این مورچه ها همان هایی هستند

که یک شب از چهارده سالگی اش

وقتی زیادی کافکا خوانده بود

جنازه اش را تکه تکه بردند

بعد شروع کردند به خوردن کتابخانه اش

او بزرگ شد

دانشگاه می رود

دوست دختر دارد

قرص اعصاب می خورد

سر کار می رود

و مورچه ها هنوز دارند کتابخانه اش را می جوند

مورچه ها حالا

عینک می زنند

قهوه می خورند

فیلم می بینند

کافه می روند

سیگار میکشند

داستان می نویسند

و کاری با جنازه ی سوسکی که هرشب در اتاقشان می میرد ندارند

امیر معینی

نظرات 10 + ارسال نظر
فرشته 1390/12/02 ساعت 12:41

بسیار زیبا بود......

فرشته 1390/12/02 ساعت 13:57

سلام....

نمیدونم چرا این عنوان اومد تو ذهنم!: زندگی در بوته هیچ!

خودم 1390/12/02 ساعت 16:30 http://web

اینم بخون واست خوبه: http://blackamoor.blogsky.com

فرشته 1390/12/02 ساعت 18:30

اگر ماه بودی
تو را از لب برکه ها
اگر آه بودی
تو را از دل سینه ها
اگر راه بودی
تو را از کف خیل وامانده ها
تو اما
نه ماهی نه آهی نه راهی
فقط گاه گاهی
فقط گاه گاهی
فقط...
گاه گاه...

فرشته 1390/12/02 ساعت 18:32

بگذار مردم هر چه دلشان میخواهد بگویند!
من فقط از تو میگویم!

فرشته 1390/12/02 ساعت 18:40

تمام دنیای عشق را گشته ام
بسکه از پچ پچ چشمانت
دلم جا به جا میشود!
صدایم کن...
من این آوارگی را دوست دارم...!

فرشته 1390/12/02 ساعت 18:48

تمام شعرهای عاشقانه جهان شبیه تواند!
تو اما پشت استعاره ای ایستاده ایی که به ذهن هیچ شاعری نخواهد رسید...........

شوهرجان 1390/12/03 ساعت 10:03 http://pws.blogsky.com

آخ آخ آخ....
چه کامنتی زیبایی فرشته خانم گذاشتن... "زندگی در بوته هیچ"...
تا اونجا که اسم وبلاگت رو هم تحت تاثیر قرار داد...!



و شعر زیبای زیر در ذهنم تداعی شد :



هیچ کس غیر همان چیز که میگوید ، نیست ..
هیچ کس آنجا ، جز "خود"ش نیست ..
رنگ، اینجا، نیست
همه یکرنگ اند
خاکی...

نام ،اینجا ، نیست
همه یک نام اند..
بوته...

چشم هر بوته ، هر صبح ، بر پنجره "وسعت" می خندد..
هیچ بوته ، اینجا ، به تمنای باران ، دعا نمی خواند
زندگی ، اینجا ، به دعای باران نیست ..
ریشه ...!

بوته ها میدانند ، ریشه را باید ساخت ..
همه گلهای کویر ، آب از زمزمه ی هرم عطش مینوشند..
همه اینجا میدانند ،
گل در حسرت باران ، گل نیست ..

گل بی ریشه است ..
...و زندگی در بوته هیچ !

خودم 1390/12/03 ساعت 14:16 http://web

اینم ببین جالبه
http://www.abukoorosh.blogfa.com/9007.aspx

فرشته 1390/12/05 ساعت 13:37

وای ممنون از لطفتون آقای حیدری
خوشحالم که دوست داشتین هم شما هم داداشم...

ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد