تارنگاشت های سعید ایلخانی مهوار
تارنگاشت های سعید ایلخانی مهوار
یک شخص سیاسی هنگامی که از درب منزل خارج شد، با یک اتومبیل
تصادف کرد و در دم کشته شد.
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و
نگهبان بهشت از او استقبال کرد: "خیلی خوش آمدید.
این خیلی جالبه، چون ما به ندرت
سیاستمداران بلندپایه و مقامات رو کنار
دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر
حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به ... بهشت تصمیم ساده ای نیست..."
شخص گفت: "مشکلی نیست. شما مرا راه
بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم."
نگهبان گفت: "اما در نامه ی اعمال
شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک
روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی
کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید."
آن شخص گفت: "اشکالی نداره. من همین
الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم!"
نگهبان گفت: "می فهمم... به هر حال،
ما دستور داریم. ماموریم و معذور" و سپس او را
سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین...
پایین... پایین... تا اینکه به جهنم
رسیدند.
وقتی در آسانسور باز شد، شخص با منظره ی
جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار
سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف
بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار
ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی وی منتظر او بودند و برای
استقبال به سوی او دویدند.
آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده
فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار
مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب، همگی
به کافه کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و
نوشیدنی های گرانبها صرف کردند. شیطان هم در جمع آنها حاضر شد و همراه
با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند.
به سناتور آنقدر خوش
گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. رأس بیست و چهار ساعت، نگهبان
به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم آن شخص با جمعی
از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای
زیادی هم داشتند.
او آنقدر خوش گذرانده بود که واقعاً
نفهمید
روز دوم هم چگونه گذشت. بعد از
پایان روز دوم، نگهبان به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا
تصمیمش را گرفته؟
آن شخص گفت: "خوب راستش من در این
مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را
ترجیح می دهم."
بدون هیچ کلامی، نگهبان او را سوار
آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی
وارد جهنم شدند، این بار او بیابانی خشک و
بی آب و علف را دید، پر از آتش و
سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او
استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
آن شخص با تعجب از شیطان پرسید: "انگار
آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن
سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای
خوردیم، زمین گلف؟..."
شیطان با خنده جواب داد: "آن روز،
روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو *رای* داده ای!
آخرش قیافم این شکلی شد:
منم همین طوووووو
رررررررر........