طفلی بنام شادی دیریست گم شده
با چشمهای روشن براق
با گیسوئی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد ما را خبر کند
اینهم نشانی ما:
یکــسو خلیج فارس ؛ ســوی دیگر خزر
اینجا وبلاگ دوم منه و بیشتر اینجا برای ثبت وقایع و حرفهای روز مرمه
به قول یکی از دوستان وبلاگ نویس:
" شاید ارزش بعضی حرفها در لحظه قابل فهم و دریافت برای همگان نباشد اما دلیلی برای نگفتنشان و ثبت نکردنشان نیست "
- استفاده از مطالب این وبلاگ منوط به کسب اجازه از صاحب آن است.
ادامه...
دوست تقدیر گریز ناپذیر ماست، برادر، خواهر،پسرخاله و دخترعمو نیست که آش کشک خاله باشد!
دوستی انتخاب است،انتخابی دوطرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف میشود.
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.
با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.
از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم،گریه کنیم،می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم،می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم ،می توانیم شادی کنیم،می توانیم غمگین شویم،می توانیم دعوا کنیم، می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد،لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم: پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم:حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.
با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم،کاری نکنیم،جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم...
آرامش دل از توکل و اعتماد به خدا میاد....
الهی به امید تو..........
میگم تا حالا دقت کردی چقد میشه از ماهی ها چیز یاد گرفت؟!
والا!
لبخند بزن

برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد
که امید رفته را بازگرداند...
گاه قوسی کوچک
می تواند معماری بنایی را نجات دهد!
دستم
به سقف همین خانه هم نمی رسد
نمی شود از من ستاره نخواهی؟
یکدیگر را بغل کنید پیش از آنکه خاک شما را بغل کند...
مثل خاطره ی یک بار سفر به شمال
برای یک خانواده فقیر
تو.....همیشه....در یاد منی........
تمام شهر از بس عاشقی کردند قهارند
من اما ناشیانه "دوستت دارم"
فرق تو با نسیم اینه که نسیم نفس آسمونه...........

اما تو نفس منی
چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین..
رویایم ستاره ترین
و
عشقم کوه ترین...!
کجاست آن فرهادترین...؟
من عشق را
رج به رج
بر قامت تو بافتم
دریغ که مردها
از بافتنی
فقط شکافتن را بلدند...!
تمام گلها به دست انسان چیده شدند
تنها گل خشخاش بود
که انتقام همه گلها را از انسان گرفت...!
به فرزندانمان در کودکی وقت بیشتری برای عروسک بازی بدهیم تا وقتی بزرگ شدند با آدمها بازی نکنن....
خدایم خداییست
)
که اگر سرش فریاد بزنم
به جای اینکه با مشت به دهانم بزند
با انگشتان مهربانش نوازشم میکند و می گوید:
...می دانم جز من کسی نداری...
(خدا جونم من و داداشم رو هم دریاب...ادرکنا...
در من شیری است
خسته از نبرد پی در پی
گوشه ی غاری تنها نشسته است...
و
زخم هایش را می لیسد...
خانواده همیشه هم خون بودن نیست!

خانواده یعنی آدمهایی در زندگی تان که خواهان شما در زندگی شان هستند...
آنهایی که شما را همانگونه که هستید می پذیرند..
کسانی که حاضرند هر کاری بکنند تا لبخند شما را ببینند
و کسانی که در هر شرایطی دوستتان دارند...
الان یعنی منظورم اینه که خب منم خانواده شمام!
دوست به قلم سروش صحت:
دوست تقدیر گریز ناپذیر ماست، برادر، خواهر،پسرخاله و دخترعمو نیست که آش کشک خاله باشد!
دوستی انتخاب است،انتخابی دوطرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف میشود.
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.
با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.
از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم،گریه کنیم،می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم،می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم ،می توانیم شادی کنیم،می توانیم غمگین شویم،می توانیم دعوا کنیم،
می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد،لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم:
پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟
بگوییم:حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.
با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم،کاری نکنیم،جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم...
خانه باشد طلبت!
....
شانه ی دوست کجاست؟!
تو هم جنایتکاری گلم..........
آنها گلوله...........
تو لبخند...............
شلیک میکنی!
تروریست مهربان من!
وقتی که زنان دوستمان می دارند
ما را از هر لحاظ به دیده عفو می نگرند
حتی جنایاتمان را...
ولی وقتی که دوستمان نمی دارند
ارزشی حتی برای فضایلمان قایل نمی شوند!
"الکساندر دوما"
وقتی عاشق می شوید،صدمه می بینید..
وقتی صدمه می بینید،متنفر می شوید..
وقتی متنفر می شوید،سعی می کنید فراموش کنید..
وقتی سعی می کنید فراموش کنید،دل تنگ می شوید..
وقتی دل تنگ می شوید..........
در نهایت دوباره عاشق می شوید........
اینجا وبلاگ دوم منه و بیشتر اینجا برای ثبت وقایع و حرفهای روز مرمه!!!!!!
والا!