زندگی در بوته هیچ

تارنگاشت های سعید ایلخانی مهوار

زندگی در بوته هیچ

تارنگاشت های سعید ایلخانی مهوار

نفرین

نفرین به شهرى که در آن غریبه ها آشناترند . . .

بازیچه

کلمات هم شده اند بازیچـــه مـــــــــــــن و تـــــــــــــو !
مـــــن برایِ تــــو می نویسم ...
تـــــــو برایِ او مـــی خوانی
واقعا که . . .

لالا

از مردم دنیا طمع هوش مدارید
هوشیاری این طایفه خمیازه ی خواب است!

رنگها

رنگها ، زجرهای نور هستند. . . 

خبر داری؟

خبر داری یا نداری؟

دوست دارمت ؛ دوست دارمت . . .

روزگارم

روزگارم انقدر شب است که هرگز روی روز را نخواهد دید و من ارام ارام خواهم رفت و تو خود میدانی این رفتن به کجاست.

دلت خواهد گرفت

دلت آرام خواهد گرفت
دست هایت پُر از بوی پیراهن وُ عطر مَرمَر و بوسه های ماه خواهد شد!
راست و دروغش با خداست
تمام حکایت ِ ما همین بود:

نه غریبی آمد و ُنه آشنایی رفت.


سید علی صالحی

به دل میگم

به دل میگم کاریش نباشه ؛ بزاره درد تو دوا شه . . .

نصف

تصمیم گرفتم تا ظهر توی رخت‌خواب بمانم. شاید تا آن موقع نصف آدمهای دنیا بمیرند و مجبور باشم فقط نصف دیگرشان را تحمل کنم.

عامه پسند
چارلز بوکوفسکى

بارون

تورو دیدم تو بارون ؛ دل دریا تو بودی . . .

بیچاره آدمیت

بوی گند خیانت تمام شهر را گرفته !
مردهای چشم چران
زن های خائن
دخترهای شــ ــهـ ـو تــ ــی
و پسرهای شــ ـهــ ـو تـــ ـی تر!
پس چه شد ؟
چیدن یک سیب و اینهمه تقاص ؟
بیچاره آدم
بیچاره آدمیت    . . .

سم!

ما سم ِ مار را با پادزهر خنثی می کنیم

اما سم ِ کلمات را چه گونه؟
نمی دانم!
حالم خوب نیست!

حسین پناهی

عمر

یه عمر بعد از حال این روزام
یه پیرمردم توی ِ یه کافه
بارون دلم می خواد ،هوا اما
مثل موهای دخترت صافه

حسین غیاثی

تنهایی

تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!

رضا کاظمی

گل سرخ

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟
فقط به گل سرخ بگویید: تو ، هی تو!
خودش می‌افتد و می‌میرد!

بیژن نجدی

فراموش

پس زندگی
مرا در جایی از زمستان فراموش کرد؟
فراموش کرده بودم
آستین امروز
اشک های دیروز را
پاک نمی کند


شبنم آذر

تهی

این که عاشقی نیست
این ‌که شاعری نیست
واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!

عباس معروفی

خلوت دل

به فراقی عاشقانه دلم از خودم گرفته
وبه شوق عطر شانه، دلم از خودم گرفته
دم در نگاه خود را به ره تو می کشانم
تو بیا، بیا به خانه، دلم از خودم گرفت
"حمید قاسمی"

وصل ؛ قتل

دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

نه به وصل میرسانی نه به قتل می رهانی

حرف دل

این روزها شیر هم حاضر با دمش بازی کنن با دلش نه...