جسارت می خواهد ، . . .
نزدیک شدن به دورترین افکار زنی ، . . .
که روزها " مردانه " با زندگی می جنگد اما شب
ها ، . . .
بالش اش ازهق هق های " زنانه " خیس است !!!
آری !
جسارت می خواهد ...
پزشکی قانونی می گفت :
یخ زده . . .
مگه میشه ؟!
تیتر روزنامه فردا این شد :
در گرمای داخل اتاقش؛ خیره به نقطه ای . . .
جوانی یخ زد !
وحشت کـنید وقتی پیشنهاد دوستی ها
زیــــاد می شود
!
مرز خوب بودن و هرزگی بسیـار باریکـــــ است !
دروغ نمیگم
بذار این بار بگم
دلم هوست رو کــــرده
خودمــونیم عجب دل بی آبرویی دارم . . .
- کاراکتری پشتش نیست!
شبیه کسی شدم که پشت دود سیگارش با
خودش میگه:
باید ترک کنم!
سیاست را،
مشروب را،
استمنا را،
سیگار را٬
خانه را٬
تو را،
زندگی را٬
و باز پکی دیگر...
قلبم را عصب کشی کردم . . .
دیگر نه از سردی نگاهی می لرزد . . .
و نه از گرمی آغوشی می تپد . . .
ماه صفر هم تموم شد . . .
پیراهن صورتیمو که دوست دارم پوشیدم امروز ؛ دلم براش تنگ شده بود
خداحافظ پیراهن سیاه ارباب . . .
امتحانات و اون تصادف لعنتی به کل اعصابمو بهم ریخته . . .
و یه سری مسائل دیگه . . .
نوشتن آرومم میکنه
می نویسم!
توجه توجه
به مناسبت فرا رسیدن ایام غمبار
امتحانات این وبلاگ تا
تاریخ 13 بهمن ماه 1390 ه.خورشیدی در مرخصی به سر می برد و حدودا "نیمه تعطیل" خواهد بود.
لذا از شما نوگلهای خندان باغ آفرینش خواهشمند است که فراموشمان نفرمایید و ما را از خاطر انورتان نزدایید.
کمترین سعید
ممکنه امروز از این لحظه به بعد تا فردا عصر نتونم بنویسم
سرم بسیار شلوغه
الان که باید برم اداره تکلیف این ناگرا رو مشخص کنم
شب که خونه حاج دایی نذری هست
بعدش تا صبح خونه آجیم باید حلیم بهم بزنیم
و فردا هم که ناهار خاله اینا نذری دارن باید همشونم اگر لایق باشم کمک کنم
ایشالله نذر همشون قبول باشه
ایام تسلیت و التماس دعا این روزهای عزیز
کمترین سعید
یا علی